یه کنجد...
عشقم من دقیقا 13 شهریور پارسال(سال91) بود که فهمیدم یه کنجد کوچولو تو دلم دارم. هیچ وقت خاطره ی اون روز رو یادم نمیره هم خیلی خوشحال بودم هم خیلی هیجان زده البته یه جورایی هم استرس گرفته بودم نمیدونستم باید چی کار کنم.اولین کاری که بعد دیدن اون بی بی چک خوشگل با دو تا خط قرمز پررنگ کردم بود سجده شکر بود. تصمیم گرفتم به کسی نگم تا برم آزمایش تا با خیال راحت خبر اومدن تو رو به همه بدم ولی از اون جایی که دلم طاقت نداره تا خاله نغمه زنگ زد و یه کم پرس و جو کرد به اون گفتم و خاله هم کلی تشویقم کرد که همون روز برم آزمایش بدم.منم سریع آماده شدم و رفتم آزمایشگاه و ازمایش خون دادم و خانم منشی بهم گفت چون زود اومدی جواب آزمایشت عصر آماده میشه و منو با کلی استرس فرستاد خونه
عصر که رفتم جواب رو گرفتم دیگه خیالم راحت شد که خدا یکی از فرشته هاشو به ما داده دل تو دلم نبود که این خبر رو چه جوری به همه مخصوصا بابا مهدی بگم تو خیابون که می اومدم همش این شکلی بودم
اصلا نمی تونستم خوشحالیمو نشون ندم. بالاخره تصمیم گرفتم که یکی از لباسا و یه شیشه شیر کوچولوت رو که مامان مینا از قبل برای سیسمونیت گرفته بود رو کادو کنم و بدم به بابا تا اینجوری سورپرایزش کنم.عصر بابایی اومد دنبالم تا بریم خونه وقتی رسیدیم سریع کادو رو دادم بهش همین طور هاج و واج مونده بود که مناسبتش چیه منم کلیییی گذاشتمش سر کار و ناراحت شدم که چرا تو یادت نبوده و ....خلاصه خیلی کیف داد.بالاخره کادو رو بازش کرد یه چند ثانیه ای مکث کرد بعد یهو دوزاریش افتاد .باباییت هم همه هیجاناش با هم قاطی شده بود هم خوشحال شد هم رفت تو فکرو ...خلاصه اون روز یکی از بهترین روزای زندگی ما بود.تصمیم گرفتیم به مامان زهرا اینا هم همین طوری که به بابا گفتم خبر بدیم میدونستم که خیلی خوشحال میشن چون تو از طرف خانواده بابا مهدی هم نوه ی اول بودی هم نتیجه اول و خیلی وقت بود که منتظرت بودن.فردا صبح مامان مینا خبر دار شد(خاله نغمه بهش گفته بود) و با کلی ذوق زنگ زد و تبریک گفت شب هم رفتیم فردیس و مامان زهرا اینا رو از اومدن شما خبر دار کردیم خلاصه کم کم همه فهمیدن و کلی خوشحال و ذوق زده شدن.قربونت برم که با اومدنت کلی آدمو خوشحال کردی



یه کنجد...
