مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 25 روز سن داره

فرشته خوشبختی مامان و بابا

خاطره به دنیا اومدن گلم،مهرسا

1392/7/16 15:07
نویسنده : نیلوفر
143 بازدید
اشتراک گذاری

زندگی مامان از همون روز اولی که فهمیدم تو دلمی حساب کردم دیدم اردیبهشت ماه به دنیا میای خیلی خوشحال شدم چون هم اردیبهشت رو دوست دارم و هم فصل بهار رو،با استفاده از فرمولی که تو نی نی سایت بود هم تاریخ تقریبی اومدنت رو فهمیدم که حوالی 20 اردیبهشت بود و از اونجایی که من می خواستم با عمل سزارین تو رو دنیا بیارم کلیییی ذوق کردم که به خانوم دکتر میگم تاریخ زایمانم رو 10 اردیبهشت بزنه که سالگرد ازدواجمون هم هست و این روز برامون خاطره انگیزتر شه ،ولی از اونجایی که همیشه میگن هیچ حرفی رو از پیش نزنید جریان اون طوری که من می خواستم پیش نرفت...

از اواخر فروردین حرکاتت خیلی محکم شده بود من احساس میکردم تو هیچ جایی برای تکون خوردن نداری ،کف پاهات قشنگ از روی شکمم معلوم بود و من همش فک میکردم که داره بهت فشار میاد شاید دلیل تنگی جات این بود که من خودم هم زیاد چاق نشده بودم و فقط 11-12کیلو وزن اضافه کرده بودم متفکر ولی اصلا فکرش رو هم نمیکردم تو زودتر از موعدی که خانم دکتر گفته بود یعنی 10 اردیبهشت دنیا بیای...

فکر کنم حوالی 25 فروردین بود که مامان زهرا می خواست بره کربلا و همش استرس داشت که تو زمان نبودنش تو دنیا بیای و من هم بهش میگفتم خیالت راحت شما دوم میای مهرسا قرار 10 ام دنیا بیادچشمکخلاصه مامان زهرا با خیال راحت رفت کربلا. ما هم تو گیر و دار رفتن دایی علیرضا به سربازی بودیم و خیلی هم ناراحت چون دایی آموزشیشو افتاده بود شهر بیرجند یعنی فکر کنم دورتر از این دیگه امکان نداشتناراحت تاریخ اعزامش هم 1 اردیبهشت بود،من و خاله نغمه و پرنیا جیگر هم رفته بودیم خونه مامان مینا برای راه انداختن دایی علیرضا،خلاصه دایی بعد از ظهر رفت و ما هم کلی گریه زاری کردیم تا شب شد و بابا مهدی و بابا امیر از سرکار اومدن جات خالی یه عدس پلوی خوشمزه خوردیم و اومدیم خونه خودمون.یه کوچولو دلدرد داشتم که فکر کردم طبیعیه،تا صبح نتونستم خوب بخوابم صبح که شد بابا مهدی بعد از کلی سفارش که مواظب خودم باشم رفت سر کار بعد از رفتنش من رفتم دستشویی که یه لک دیدم از ترس داشتم می مردم البته بعدا فهمیدم که اصلا نباید میترسیدو کلی وقت داشتم که دوش بگیرم و آرایش کنم و بعد برم بیمارستان،شاید هم اصلا فکرش رو نمیکردم که تو به این زودی بخوای دنیا بیای،تازه اون روز ساعت 12 وقت داشتم برم آرایشگاه و خودم رو برای اومدن شما خوشگل کنم!!!سریع زنگ زدم بابا مهدی که از وسط راه برگشت بابا هم اصلااا فکر نمی کرد تو اون روز دنیا بیای فکر میکرد میریم بیمارستان و دکتر معاینه میکنه و بر میگردیم خونه،خلاصه تا بابا اومد من هم آماده شدم و مدارک رو برداشتم و رفتیم بیمارستان پیامبران.تا رفتم تو بخش زایمان یکمی ازم اطلاعات گرفتن و اسم دکترم رو پرسیدن و گفتن برو رو تخت بخواب تا ببینیم موقع زایمانت هست یا نه داشتم از ترس پس می افتادم البته بد هم نشد همیشه خودم میگفتم کاش زایمانم یهویی بشه که زیاد استرس نگیرم از شب قبلش.یه خانم پرستار اومد معاینه ام کرد و گفت دهانه رحمت باز شده به همکاراش گفت زنگ بزنید دکترش بیادنگران به منم گفت لباسات رو در بیار تا بدیم همراهت و لباس مخصوص تنم کردن و بعدشم سوند و نشوندنم رو ویلچر و پیش به سوی اطاق عملگریههم خوشحال بودم که زودتر تو رو میبینم هم از استرس اطاق عمل داشتم میمیردم.از اطاق معاینه که اومدم بیرون دیدم بابا مهدی هم رنگش پریدهچشمک بابایی زنگ زده بود به مامان مینا و گفته بود مامان چرا نوه های شما این مدلین؟عجله دارن برای اومدن؟؟آخه پرنیا جگر هم 20 روزی زود دنیا اومده بود،مامان مینا هم سریع خودشو رسونده بود بیمارستان به مامان زهرا هم زنگ زده بود که بیاد بیمارستان،مامان زهرا همون روز صبح زود از کربلا اومده بود.

خلاصه من بردن اطاق عمل و هی از این تخت به اون تخت شدم تا خوابیدم رو تخت اصلی،یهو در باز شدو دکتر شهاب الدینی با اون روحیه و اخلاق خوبش اومد تو کلی ذوق کردم و آروم شدم اومد گفت شما خواهرا چرا این مدلی هستین و کلی خندید آخه دکتر نغمه هم ایشون بود.خلاصه دکتر بیهوشی اومد و برام توضیح داد که می خواد چی کار کنه آخه قرار بود من بی حس شم کارش رو انجام داد و دکتر شهاب الدیی هم سریع مشغول شد و بع از چند دقیقه تورو از شکمم در آورد و بعدش اون صدای گریه قشنگ واااااای که چه لحظه ای بود بعد هم آوردنت پیشم وصورتت رو چسبوندن به صورتم خیلی حس عالی و خوبی بود ،خدایا شکرررررت

بعد هم که کاراشون تموم شد منو بردن ریکاوری و بعد هم رفتم اتاق خودم،اون روز بیمارستان خیلی شلوغ بود چون یه تاریخ خاص بود و همه می خواستن اون روز زایمان کنن "دوشنبه 2.2.92"وتو هم بدون برنامه ریزی قبلی تو این تاریخ خوشگل دنیا اومدی دخمله خوش قدممقلب

این اولین عکسته دختر نازم

اون روز به جز مامان زهرا و مامان مینا و خاله نغمه و بابا امیر و پرنیا جیگر که از صبح بیمارستان بودن تو زمان ملاقات خاله نساء و عمو حسین و خاله سمانه و زن عمو خاور و فاطمه جونی و مادر و مامان مسی اومدن دیدنت،شب هم مامان مینا موند پیشم.چه شب بدی بود اصلا صبح نمیشد  چقدررر درد داشتمناراحت.خلاصه صبح شد و بعد از انجام کارای اداری مرخص شدم و رفتیم خونه مامان مینا ،خاله نغمه هم خونه رو اماده و تزیین کرده بود برای ورود شماقلب...یه دو روزی خیلی درد داشتم تا کم کم رو به راه شدم.روز سوم که تو رو برای آزمایش زردی بردیم معلوم شد یه کمی زردی داری و باید تو دستگاه بخوابی کلی غصه خوردم ولی وقتی تصمیم گرفتیم برات دستگاه بگیریم تا تو خونه باشی خوشحال شدم،ما حدود 40 روزی خونه مامان مینا اینا بودیم و کلی اذیتشون کردیم و کلی مامان مینا و خاله نغمه برامون زحمت کشیدن البته با بودن تو مامان مینا و بابا امیر کلی سرگرم شده بودن و یه کمی نبودن دایی علی رو راحت تر قبول کردن چون مامان مینا و مخصوصا بابا امیر خیلی از نبودن علیرضا غصه می خوردن.خلاصه اون روزا تموم شد و تو کم کم بزرگ شدی تا به الان یعنی 5 ماهگی رسیدی قربونت برم...اینم یه عکس از روزایی که برای زردی تو دستگاه بودیناراحت

دخترک خوش قدمم با اومدنت  زندگی من و بابا مهدی رو  از همه لحاظ متحول کردی،خیلی دوست داریم عشقمقلب

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)