مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 28 روز سن داره

فرشته خوشبختی مامان و بابا

15 ماه و 11 روز

عشق مامان چند روزی اینترنتمون قطع بود و من نمیتونستم بیام برات از پیشرفتایی که کردی بنویسم حرف زدنت به سرعت داره خوب میشه تقریبا هر روز 3 تا کلمه یاد میگیری و هی تکرار میکنی ،البته وقتی خودمون دو تا هستیم هر چی من میگم زود میگی ولی تا میگم جلوی بقیه بگو هی میگی نـــــــــــــــــــــــــــــــــــه ،کلمات جدیدی که میگی: آلو ،هلو، نون، گوجه فرنگی(البته تو یه چیزی میگی که من نمیتونم بنویسم ولی وقتی میگی قشنگ معلومه که چی می گی )،هییج(هویج)،داوو(دارو)،موش،سس،ااق ننا(عرق نعناع)،بج(برج)،چــــــــادر،اتــــــو،اس(عکس)،کلاه،جاوو(جارو) آآجون(اقاجون)،اذت(اذیت)،مورچ مورچ(مورچه) تا بابا میخوابه میری بالا سرش و هی میگی هیــــ...
15 مرداد 1393

سفر

مهرسای گلم امروز روز 17 ماه رمضانه،5 شنبه پیش قرار بود بابا که از سرکار اومد بریم رینه تا هم آب و هوا عوض کنیم و هم بابا جمعه رو روزه خوری کنه تا یه کم انرژی بگیره ،بابا که اومد گفت یه فکری دارم امشب رو بریم رینه صبح بریم سمت شمال و تا شنبه اونجا باشیم تا تو حسابی آب بازی کنی و کیف کنی،منم قبول کردم و راهی شدیم،خیلی خیلی خیلی بهمون خوش گذشت چون خیلی وقت بود  بابایی سرش شلوغ بود و وقت نکرده بودیم مسافرت بریم تو هم که کیف کردی،البته روز اول حسابی ذوق میکردی تو آب ، بازی میکردی ولی روز دوم میگفتی اصلا تو آب نریم و تا دستت ماسه ای میشد چندشت میشد باید دستت رو میشستیم عشقمی دخترم فدای بازی کردنت بشم ا ین...
25 تير 1393

مهرسای 14 ماه و 23 روزه

مامانم انقدر تند تند بزرگ میشی و تغییراتت زیاده که من ازت عقب میمونم کلمه های زیادی رو میگی ولی من یادم نمیمونه باید زود یادداشت کنم تا وقتی میخوام تو وبلاگت بنویسم گیج نزنم به گل میگی گوووووو دستت موند لای در جا کفشی هی میگفتی درد،درد البته دستت چیزی نشده بود کلکا تا میدیدی من و بابایی قربون صدقه ات میریم هی خودت رو لوس میکردی و میگفتی درد،درد  پرنیا که وقتی هیجان زده میشه و میخواد مامان مینا رو صدا کنه میگه مینا مینا مینا،تا میگیم پرنیا چی میگه میگی منا منا منا به مهر و موز هم میگی مووو موهاتو با دستات میگیری و میگی مو مو راه رفتنت هم که کامل شده وقتی میریم بیرون هم همش میخوای بدویی و کسی هم د...
25 تير 1393

حرفای جدید

خانوم خانوما ،به بابا مهدی میگی با با  دی،به مامان نیلوفر میگی مامان نی وقتی میخوایم بریم بیرون تا لباساتو تنت میکنم میری سراغ کمد من و هی مانتوهامو نشون میدی میگی انی (بعضی وقتا هم میگی انو) البته منظورت اینو هست ،خلاصه تو میگی من چی بپوشم بلاچه خانوم تا میگم عشق من کیه؟میزنی به دلتو میگی من من   (راستی جمعه 30 خرداد نامزدی خاله ساجده بابا بود من صبح رفتم آرایشگاه و تو پیش بابا مهدی موندی همش نگران بودم اذیت نشی آخه اولین بار بود تنهات میذاشتم پیش بابا،ولی کلی بهت خوش گذشته بود با هم رفته بودید پارک و آب بازی و خرید،وقتی اومدم خونه کلافه خواب بودی،1 ساعتی خوابیدی و بعدش آماده شدیم و رفتیم سالن،اونجا بغل ...
1 تير 1393

عکسای 14 ماهگی

اولین باری که موهاتو دم موشی بستم خانومم   خاله نغمه با حوصله موهاتو خوشگل کرده کیف میکنی با سرسره ات   ...
29 خرداد 1393

راه افتادن دخترم

گلکم تا 2 روز پیش قشنگ بلد بودی راه بری ولی چهار دست و پا رفتن رو ترجیح میدادی تا زودتر به مقصد برسی ولی الان دو روزه که خیلی قشنگ راه میری،دستات رو باز میکنی تا تعادلت رو حفظ کنی، وای نمیدونی چه خوردنی میشی موقع راه رفت من و بابا فقط مشغول قربون صدقه رفتن توییم عشقم (راستی 5 روز دیگه 14 ماهت تموم میشه) ...
29 خرداد 1393