مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 28 روز سن داره

فرشته خوشبختی مامان و بابا

واقعیت یا توهم مادرانه

عشق مامان چند وقتیه که بعضی از کلمات رو میگی مثل به به مخصوصا وقتی برات پیشبند میبندم یا ظرف غذات رو میبینی،بابا،دددد،ولی واضحترین کلمه ای که میگی ماماماما مخصوصا وقتی خوابت میاد یا کلافه ای میای پیشم و انقدر میگی ماماماما تا بغلت کنم عمــــــــــــــــر مامان،حالا من نمیدونم واقعا میگی ماما یا یه توهم مادرانس ...
17 آذر 1392

دخترم 7 ماهگیت مبارک

عشقم امروز 7 ماه و 3 روزته ولی من اصلا دل و دماغ ندارم اخه تو نزدیک 2 هفته میشه که سرما خوردی و خوب نشدی دیشب دوباره بردیمت دکتر،خانم دکتر گفت که ریخته تو ریت و دوباره یه دوره داروی 5 روزه داد و گفت که اگه خوب نشدی شاید مجبور شیم که بیمارستان بستریت کنیم که خدا کنه کار به اونجا نکشه که مامان میمیره فدای بی حالیت بشم من برای همین اصلا حوصله نداشتم که برات کیک بگیرم و جشن تولد 7 ماهگیت رو بگیریم،ایشالا هفته بعد که بهتر شدی با کیک تولد خودم ازت عکس میگیرم دخمل کوچولوی خودممممممممممممممم که روز به روز بیشتر عاشقت میشممممممم ...
5 آذر 1392

مهرسا خیلی شیطون شده

عشق مامان سرگرمی این روزات شده بازی با جعبه دستمال کاغذی،کنترل تلویزیون،تلفن،لیس زدن فرش و سرامیک،خوردن بطری دلستر،دست زدن به دی وی دی و... و من هیچ جوره حریفت نمیشم و هر چی بیشتر برات اسباب بازی میارم تو بیشتر بی محلی میکنی،واقعا نمیدونم این چیزا چرا بیشتر برات جذابیت داره شاید چون می بینی من و با با باهاشون کار میکنیم فکر میکنی چیزای خیلی جالبین،دیگه انقدر به این چیزا علاقه نشون دادی تا موس لب تابمون که خراب شده بود و شستم و دادم بهت نمیدونی چه کیفی میکنی باهاش عمرم اینجا همبه عشقه کتاب  یهو پا شدی و وایستادی،انقدر هول شدم از خوشحالی که یادم رفت مماختو تمیز کنم و بعد عکس بندازم ...
5 آذر 1392

چند تا عکس خوشمل

یعنی شیطنت از چشم سیات میریزه دخملم روروئک سوار شده سورن دوست داره تو رو هل بده مهرسا تو چادر بازی پرنیا،فدای اون خندت بشمممممممممممممم ...
14 آبان 1392

مهرسا ومراسم مختلف

گلکم  تولد 6 ماهگی تو با تولد 2 سالگی پرنیا گلی افتاده بود تو یه روز البته دقیقا که نه با یه روز تفاوت،برای همین ما هم کلک زدیم و روی کیک پرنیا یه شمع 6 گذاشتیم و تو باهاش عکس گرفتی ،تازه اونشب شب عید غدیر هم بود حالا یه کم از شب تولد بگم که تو چیکار کردییییی خانومی،اولش خوب بودی ولی یهویی شروع کردی به گریه و جیغ وحشتناک،وای تا حالا تو این 6 ماه اینجوری نکرده بودی حالم خیلی بد شده بود نمیدونستم چیکار کنم،دیگه مجبور شدیم بعد شام پا شیم تا نشستیم تو ماشین یه کم شیر خوردی و خوابیدی ،نگران بودم که فردا صبحش که جشن عید غدیر خونه مامان زهرا بود و فردا شبش که بله برون خاله ساجی بود می خوای چیکار کنی،تو جشن فردا که دوباره قیام کردی و ن ...
14 آبان 1392

واکسن 6 ماهگی

مامانی 1 شنبه 5 ابان بردیمت برای واکسن 6 ماهگیت،من که نگاه نکردم ،بابایی پاهاتو گرفت و مسئول بهداشت برات واکسن زد یه جیغی کوچولو کشیدی و یه کم گریه کردی،بمیرم برراااات،بعد رفتیم خونه مامان مینا تا اگه خدایی نکرده تب کردی تنها نباشیم،خدا رو شکر خیلی تب نکردی ولی کلا بی تاب بودی و درد داشتی ،شب دیگه اومدیم خونه خودمون،چون بابا مهدی می خواست از سه شنبه برای یه کاری بره اصفهان و یه 5 روزی پیش ما نباشه،اومدیم خونه که حسابی تو رو ببینه تا دلش خیلی تنگ نشه وای که چقدرررر سخت بود اون چند روزی که بابا نبوووود،چقدر دلمون براش تنگ شده بود،بابایی هم هی زنگ میزد میگفت عکس مهرسا رو میبینم دلم براش یه ذره شده   عکسای روز واکسنت ...
14 آبان 1392

اولین غذا

عشقم روز 6 ماهگیت عید غدیر بود به خاطر همین شنبه تو رو برای چکاب ماهانه بردیم دکتر،خانم دکتر هم گفت که از این به بعد باید غذای کمکی رو شروع کنی اینم عکس اولین بار که فرنی خوردی ...
14 آبان 1392