واکسن 6 ماهگی
مامانی 1 شنبه
5 ابان بردیمت برای واکسن 6 ماهگیت،من که نگاه نکردم ،بابایی پاهاتو گرفت و مسئول بهداشت برات واکسن زد یه جیغی کوچولو کشیدی و یه کم گریه کردی،بمیرم برراااات،بعد رفتیم خونه مامان مینا تا اگه خدایی نکرده تب کردی تنها نباشیم،خدا رو شکر خیلی تب نکردی ولی کلا بی تاب بودی و درد داشتی
،شب دیگه اومدیم خونه خودمون،چون بابا مهدی می خواست از سه شنبه برای یه کاری بره اصفهان و یه 5 روزی پیش ما نباشه،اومدیم خونه که حسابی تو رو ببینه تا دلش خیلی تنگ نشه
وای که چقدرررر سخت بود اون چند روزی که بابا نبوووود،چقدر دلمون براش تنگ شده بود،بابایی هم هی زنگ میزد میگفت عکس مهرسا رو میبینم دلم براش یه ذره شده
عکسای روز واکسنت
مامان برات بمیره که اینجور گریه میکردی

یه کم بازی میکردی بعد بی حال می افتادی رو تشک
ا
فدای اون چشاااات

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


واکسن 6 ماهگی
