مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 25 روز سن داره

فرشته خوشبختی مامان و بابا

یه روز به یادموندنی...

خانومی بالاخره تصمیم گرفتیم روز 23 شهریور با دوست جونای نی نی سایتی و کلوپ اردیبهشتیها بریم پارک بانوان،خیلی خوش گذشت اینم عکسای اون روز آقا آدرین،آرش جون و شما آوا جونی به جمعتون اضافه شد دو تا عکس دسته جمعی(مانلی،آدرین،آرش،مهرسا،آوا،هلیا) و عکس مامانا...(از بالا سمت راست:من و گل دخترم،خاله مریم و مانلی جونی،خاله سما بدون آقا نیکان،خاله سحر و آدرین خان،خاله هانی جون و هلیا خانم)پایین سمت راست(خاله زهرا و آرش جون،خاله سولماز و آوا گلی)     ...
16 مهر 1392

اولین مسافرت

گلم این عکس اولین سفری که تو هم همراه ما بودی،مهر ماه پارسال با مامان مینا اینا و خاله نغمه و پرنیا عسل رفتیم شمال ...
16 مهر 1392

خاطره به دنیا اومدن گلم،مهرسا

زندگی مامان از همون روز اولی که فهمیدم تو دلمی حساب کردم دیدم اردیبهشت ماه به دنیا میای خیلی خوشحال شدم چون هم اردیبهشت رو دوست دارم و هم فصل بهار رو،با استفاده از فرمولی که تو نی نی سایت بود هم تاریخ تقریبی اومدنت رو فهمیدم که حوالی 20 اردیبهشت بود و از اونجایی که من می خواستم با عمل سزارین تو رو دنیا بیارم کلیییی ذوق کردم که به خانوم دکتر میگم تاریخ زایمانم رو 10 اردیبهشت بزنه که سالگرد ازدواجمون هم هست و این روز برامون خاطره انگیزتر شه ،ولی از اونجایی که همیشه میگن هیچ حرفی رو از پیش نزنید جریان اون طوری که من می خواستم پیش نرفت... از اواخر فروردین حرکاتت خیلی محکم شده بود من احساس میکردم تو هیچ جایی برای تکون خوردن نداری ،کف پاهات ق...
16 مهر 1392

دوران بارداری...

عشقم خدا رو شکر من دوران بارداری خیلیییی خوبی رو داشتم و تو اصلا منو اذیت نکردی نه حالت تهوعی نه ویاری...بابا مهدی هم نذاشت آب تو دل من تکون بخوره و خیلی هوای منو داشت الان خیلی دلم برای اون روزایی که تو دلم بودی تنگ میشه .همه چیز خوب بود تا زمانی که آزمایش غربالگری رو دادم.روزی که جواب آزمایش رو گرفتم دقیقا روز قبل از تعطیلات تاسوعا و عاشورا بود که 3 شنبه و 4 شنبه بود و من باید تا شنبه صبر میکردم تا جواب رو ببرم به دکتر نشون بدم.ولی انقدر خودم تو اینترنت تحقیق کرده بودم و انقدر اطلاعاتم به مدد نی نی سایت عزیز زیاد شده بود که تا جواب آزمایش رو دیدم فهمیدم که بلهههههه ریسک سندرم داون رو زده 1 به 82 و زیرش نوشته بود که بهتر تست آمنیوسنتز انجا...
16 مهر 1392

یه کنجد...

عشقم من دقیقا 13 شهریور پارسال(سال91) بود که فهمیدم یه کنجد کوچولو تو دلم دارم. هیچ وقت خاطره ی اون روز رو یادم نمیره هم خیلی خوشحال بودم هم خیلی هیجان زده البته یه جورایی هم استرس گرفته بودم نمیدونستم باید چی کار کنم.اولین کاری که بعد دیدن اون بی بی چک خوشگل با دو تا خط قرمز پررنگ کردم بود سجده شکر بود. تصمیم گرفتم به کسی نگم تا برم آزمایش تا با خیال راحت خبر اومدن تو رو به همه بدم ولی از اون جایی که دلم طاقت نداره تا خاله نغمه زنگ زد و یه کم پرس و جو کرد به اون گفتم و خاله هم کلی تشویقم کرد که همون روز برم آزمایش بدم.منم سریع آماده شدم و رفتم آزمایشگاه و ازمایش خون دادم و خانم منشی بهم گفت چون زود اومدی جواب آزمایشت عصر آماده میشه و منو ب...
16 مهر 1392

یه تصمیم جدی

گل دخترم  امروز اول مهر سال 92 و تو فردا 5 ماهت تموم میشه و وارد ششمین ماه تولدت میشی.امروز یهو تصمیم گرفتم برات وبلاگ درست کنم.قبول دارم تو این مدت تنبلی کردم ولی ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه اس.با این که دوران بارداری خیلیییییییی خوبی رو داشتم و تو این 5 ماهه هم که دنیا اومدی منو زیاد اذیت نکردی نمیدونم چرا پیش نمی اومد که این کار رو انجام بدم ولی خوب گذشته ها گذشته!!تو این چند روز اخیر انقدر حرکاتت بامزه شده و صداهای بامزه ای از خودت در میاری که دیگه واقعا حیفم اومد که این لحظه ها رو ثبت نکنم.حالا قول میدم از این به بعد زود زود بیام و از کارا و حرکات و خاطراتتت برات بنویسم وعکسای جدیدت رو برات بذارم قول میدم تا اونجایی که حافظه ا...
16 مهر 1392

چندتا عکس جدید

خانم طلای ما تازه بعد 6 ماه یادش افتاده پستونک بخوره اونم فقط وقتی من و باباییش می خوایم شام بخوریم پستونک میخوره و ما رو نگاه میکنه قربونش بشم خسته نباشی دخترم اینجا هم دنده عقب رفتی و پاهات زیر مبل گیر کرده این حرکت رو هم زیاد میکنی و من نمیدونم یعنی چی ...
16 مهر 1392