مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 25 روز سن داره

فرشته خوشبختی مامان و بابا

چند تا عکس خوشمل

یعنی شیطنت از چشم سیات میریزه دخملم روروئک سوار شده سورن دوست داره تو رو هل بده مهرسا تو چادر بازی پرنیا،فدای اون خندت بشمممممممممممممم ...
14 آبان 1392

مهرسا ومراسم مختلف

گلکم  تولد 6 ماهگی تو با تولد 2 سالگی پرنیا گلی افتاده بود تو یه روز البته دقیقا که نه با یه روز تفاوت،برای همین ما هم کلک زدیم و روی کیک پرنیا یه شمع 6 گذاشتیم و تو باهاش عکس گرفتی ،تازه اونشب شب عید غدیر هم بود حالا یه کم از شب تولد بگم که تو چیکار کردییییی خانومی،اولش خوب بودی ولی یهویی شروع کردی به گریه و جیغ وحشتناک،وای تا حالا تو این 6 ماه اینجوری نکرده بودی حالم خیلی بد شده بود نمیدونستم چیکار کنم،دیگه مجبور شدیم بعد شام پا شیم تا نشستیم تو ماشین یه کم شیر خوردی و خوابیدی ،نگران بودم که فردا صبحش که جشن عید غدیر خونه مامان زهرا بود و فردا شبش که بله برون خاله ساجی بود می خوای چیکار کنی،تو جشن فردا که دوباره قیام کردی و ن ...
14 آبان 1392

واکسن 6 ماهگی

مامانی 1 شنبه 5 ابان بردیمت برای واکسن 6 ماهگیت،من که نگاه نکردم ،بابایی پاهاتو گرفت و مسئول بهداشت برات واکسن زد یه جیغی کوچولو کشیدی و یه کم گریه کردی،بمیرم برراااات،بعد رفتیم خونه مامان مینا تا اگه خدایی نکرده تب کردی تنها نباشیم،خدا رو شکر خیلی تب نکردی ولی کلا بی تاب بودی و درد داشتی ،شب دیگه اومدیم خونه خودمون،چون بابا مهدی می خواست از سه شنبه برای یه کاری بره اصفهان و یه 5 روزی پیش ما نباشه،اومدیم خونه که حسابی تو رو ببینه تا دلش خیلی تنگ نشه وای که چقدرررر سخت بود اون چند روزی که بابا نبوووود،چقدر دلمون براش تنگ شده بود،بابایی هم هی زنگ میزد میگفت عکس مهرسا رو میبینم دلم براش یه ذره شده   عکسای روز واکسنت ...
14 آبان 1392

اولین غذا

عشقم روز 6 ماهگیت عید غدیر بود به خاطر همین شنبه تو رو برای چکاب ماهانه بردیم دکتر،خانم دکتر هم گفت که از این به بعد باید غذای کمکی رو شروع کنی اینم عکس اولین بار که فرنی خوردی ...
14 آبان 1392

سفر کیش

گل مامانی تابستون سر بابا مهدی خیلی شلوغ بود یه ویلایی رو باید تحویل میدادن ،صبح زود میرفت سر کارش شبا هم دیر میومد برای همین نتونستیم بریم مسافرت،بالاخره آخرای مهر کارش تموم شد وپیشنهاد داد تا یه چند روزی رو بریم مسافرت،من پیشنهاد دادم بریم شمال ولی وقتی پرس وجو کردیم دیدیدم هوای شمال سرد و بارندگیه برای همین پشیمون شدیم،گفتیم گل دخملمون سرما میخوره،باباییت پیشنهاد داد بریم دبی یا ترکیه که یهو یادمون افتاد شما پاسپورت نداری خلاصه تصمیم بر این شد که بریم کیش . بابا مهدی به چند تا آژانس زنگ زد تا بالاخره یکیشو انتخاب کرد، قرار شد صبح جمعه 26 مهر صبح بریم و2 شنبه 29 مهر عصر برگردیم هتلمونم هتل داریوش بود . سفر خیلییییی خوبی بود،بعد از د...
14 آبان 1392

دخملم هنوز خوب نشده

گل مامان 3 روز داروهای پوستت رو استفاده کردم برات ولی هنوز جوشای گردنت خوب نشده دوباره دیشب با بابایی بردیمت دکتر،یه پماد دیگه داد گفت اگه بعد 3 روز خوب نشدی ببریمت متخصص پوست میدونم که خیلی خارش داری جیگرم خیلی هم بی قراری فدات شم، ایشالااااا که زود زووود خوب شی ...
21 مهر 1392

دختر خاله ها

خدا رو شکر حال پرنیا جونم خوب شد و ما بعد از 8 روز از قرنطینه در اومدیمو رفتیم خونه مامان مینا جونی اینم عکس عیادت مهرسا گلی از پرنیا عشقمین 2 تاتون مهربوووون خاله ...
18 مهر 1392

مهرسا و سرامیک خوردن

خانوم گلی جدیدا علاقه خیلی زیادی به خوردن سرامیک پیدا کردی یعنی یه لحظه نمیشه ازت غافل شد سرعت دنده عقب رفتنتم زیاد شده فدات شم سریع خودتو میرسونی به سرامیکا و شروع میکنی به لیس زدن سرامیک خوردن مهرسا به روایت تصویر تو این مرحله که میام بلندت میکنم کلییی ناراحت میشی جیگیرم   ...
16 مهر 1392

مهرسا بزرگ میشه ،لباساش کوچیک!!!!

جیگرم چند روز پیش چند تا از لباسات رو که مطمئن بودم برات اندازه هست و مناسب پاییز هست رو آوردم تا تنت کنم ببینم چه شکلی میشی ولی در کمال نا باوری برات کوچیک شده بود و من خیلی ناراحت شدم چون خیلی دوسشون داشتم اینم عکست با یکی از لباسات فدای اون نگاه خوشگلت بشم من ...
16 مهر 1392