مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

فرشته خوشبختی مامان و بابا

حرفای جدید

خانوم خانوما ،به بابا مهدی میگی با با  دی،به مامان نیلوفر میگی مامان نی وقتی میخوایم بریم بیرون تا لباساتو تنت میکنم میری سراغ کمد من و هی مانتوهامو نشون میدی میگی انی (بعضی وقتا هم میگی انو) البته منظورت اینو هست ،خلاصه تو میگی من چی بپوشم بلاچه خانوم تا میگم عشق من کیه؟میزنی به دلتو میگی من من   (راستی جمعه 30 خرداد نامزدی خاله ساجده بابا بود من صبح رفتم آرایشگاه و تو پیش بابا مهدی موندی همش نگران بودم اذیت نشی آخه اولین بار بود تنهات میذاشتم پیش بابا،ولی کلی بهت خوش گذشته بود با هم رفته بودید پارک و آب بازی و خرید،وقتی اومدم خونه کلافه خواب بودی،1 ساعتی خوابیدی و بعدش آماده شدیم و رفتیم سالن،اونجا بغل ...
1 تير 1393

عکسای 14 ماهگی

اولین باری که موهاتو دم موشی بستم خانومم   خاله نغمه با حوصله موهاتو خوشگل کرده کیف میکنی با سرسره ات   ...
29 خرداد 1393

راه افتادن دخترم

گلکم تا 2 روز پیش قشنگ بلد بودی راه بری ولی چهار دست و پا رفتن رو ترجیح میدادی تا زودتر به مقصد برسی ولی الان دو روزه که خیلی قشنگ راه میری،دستات رو باز میکنی تا تعادلت رو حفظ کنی، وای نمیدونی چه خوردنی میشی موقع راه رفت من و بابا فقط مشغول قربون صدقه رفتن توییم عشقم (راستی 5 روز دیگه 14 ماهت تموم میشه) ...
29 خرداد 1393

مهرسا در 13 ماهگی

خانوم گلم الان 13 ماه و 18 روزته فعلا 4 تا دندون داری البته بالاییا هنوز هم قد هم نشدن و لنگه به لنگن خدا رو شکر فعلا وضعیت غذا خوردنت خوبه البته با صبحونه هات مشکل دارم چون به جز فرنی چیزی نمیخوری اگه بخوای کامل راه میری ولی مشکل اینجاس که تنبلی میکنی و سریع چهار دست پا میشی تا به مقصد برسی شعر یه دختر دارم شاه نداره رو برات میخونم به جای همه نداره ها و نمیدماش تو میگی نه شعر یه توپ دارم و میخونم من میگم سرخ و سفید و    تو میگی آبووووووووووو شعر یه روز اقا خرگوش رو میخونم من میگم خرخوشه گفت     تو میگی آخ شعر لی لی لی حوضک رو هم قسمت آبش رو میگی کلا هرچیزی که به آب مربوط باش...
20 خرداد 1393

1 سال و 28 روزگی

سلام عسلکم،این روزا انقدررررررررر شیرین و شیطون شدی که نمیدونم از چی برات بنویسم به فهرست صدای حیوونات،گاو هم اضافه شده ،الان صدای ببعی،پیشی،هاپو،جوجه(البته با پانتومیم) رو در میاری،اسم ببر و میمون هم میگی چند روزه به من و بابا میگی مامانی و بابایی،قبلا همون مامان و بابا میگفتی هرچی خوراکی و اسباب بازی و کنترل تو وی دستت میاد میری بالای مبل و میندازی پشت مبل و بعد با خنده به من نگاه میکنی خیلی خیلی به من وابسته شدی و حتی پیش بابا هم زیاد بند نمیشی و من هر جا باشم پیدام میکنی انقدر شیرین میگی ما  ما نی که مگه دلم میاد بغلت نکنم دندون بالاییاتم هم یکیش در اومده و داره رشد میکنه ولی بغلیش هنوز زیر پوسته،قیاف...
30 ارديبهشت 1393

اولین های مهرسا

غلتیدن:مهرسا جونم تو اولین بار تو تاریخ 92.6.16 که دقیقا 4 ماه و 14 روزت بود غلطیدی و بعد از اون سریع شروع کردی چهار دست و پا راه رفتن البته به جای اینکه جلو بری عقب عقب میری جیگرم صدا در آوردن:خانومی چند روز قبل از اینکه 5 ماهت تموم شه صداهای بامزه ای که بیشتر شبیه جیغ زدن بود رو تولید فرمودی اولین گردش:دقیقا 1 ماهه بودی که با بابا مهدی شما رو سوار کالسکه کردیم و رفتیم پاساژ پردیس زندگی برگشتن از حالت دمر:گلم همین الان یعنی 7 مهر  ساعت 2:15تونست غلت بزنه و دوباره برگرده و کلی ذوق ک   نشستن:عسلم الان که 26 ابان ماهه شما تقریبا میتونی یه 5 دقیقه ای خودت بشینی و بعدش سقوط میکنی عخشم   چهار دست...
18 ارديبهشت 1393

سفر یه روزه

بابایی این روزا دوباره سرش خیلی خیلی شلوغه،حالا قراره کاراش که سبک شد یه سفر درست حسابی بریم 5 شنبه هفته قبل با مامان مینا اینا رفتیم رینه،البته ما ساعت 1 شب رسیدیم و جمعه شب هم بعد شام برگشتیم،کوتاه بود ولی حال و هوامون عوض شد،هوا هم خوب بود و به تو حسابی خوش گذشت،تازه کفشایی که تازه برات خریده بودیم رو پات کردیم و تو حیاط کلی تاتی کردی و کیف کردی ولی وقتی خسته میشدی وسط حیاط میشستی ،انگار که تو خونه ایم فدات بشم که اقدر با احتیاط زمین رو نگاه میکنی حسابی آب بوزی کردیا مامان جون مینا و بابایی و مهرکم ...
17 ارديبهشت 1393

کارای جدید مهرسا خانوم

مهرسا الان 11 ماه و 22 روزشه و چیزی به تولد عشقم نمونده لی لی حوضک میکنه،کلاغ پر میکنه،چند لحظه می ایسته و یه قدم بر میداره،میگه عممممم یعنی عمو،میگه دا دا یعنی دایی،تو هر وضعیتی باشه تا میگیم بخواب میخوابه تا تاب تاب خمیرش کنیم،خیلی بهتر میخوابه،خیلی خیلیم خوشگل میرقصه اینم یه عکس خوشگل از خوابیدنش اینجا هم داری با سایه ات بازی میکنی خوشگلم ...
17 ارديبهشت 1393

تولد مهرسا خانوم

گل مامان من زیاد موافق نبودم که سال اول برات تولد مفصل بگیریم چون میترسیدم که اذیت بشی و همکاری نکنی ولی بابایی دوست داشت که تولد برات بگیریم و همه رو دعوت کنیم که بالاخره هم پیروز شد ،امسال تولدت افتاده بود 3 شنبه که تصمیم گرفتیم 5 شنبه همون هفته که میشد 4 اردیبهشت جشن بگیریم که مهمونامون راحت تر باشن مهمونامون از طرف مامان،مامان مینا جون اینا،خاله نغمه اینا ،عمو مجیداینا و دایی رضا اینا بودن و از طرف بابایی هم مامان زهرا جون اینا،عمو حسین اینا،مادر اینا،خاله سمانه اینا و خاله سمیرا اینا بودن که با هم میشدیم 30 نفر از روز قبلش مامان زهرا و مامان مینا و خاله نغمه اومدن خونمون تا کارا رو انجام بدن تا برای 5 شنبه زیاد کاری نداشته با...
15 ارديبهشت 1393