مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 28 روز سن داره

فرشته خوشبختی مامان و بابا

تولدت مبارک مهرسای من

نفسم به سرعت برق و باد یک سال گذشت،دیگه برای خودت خانومی شدی،وقتی من و بابا رو صدا میکنی،بوس میکنی،شیرین کاری میکنی و ...هوش از سرمون میره شیرینم،امیدوارم همیشه سالم باشی و مثه اسمت گرمابخش زندگی و عشق من و بابایی باشی                                          خیلی دوست داریم دخترم                             تولدت مبارر...
2 ارديبهشت 1393

قد و وزن مهرسا

دخترم چقدر زود بزرگ شدی،ماشاالله موقع تولد:  وزن:3 کیلو        قد:49 1 ماهگی:  وزن:4200        قد:54 2 ماهگی:  وزن:5400        قد:57 3 ماهگی:  وزن:6600        قد:59 4 ماهگی:  وزن:7250        قد:61 5 ماهگی:  وزن:7650        قد:64 6 ماهگی: وزن:8100         قد:66 7 ماهگی: وزن:8400         قد:68(مامانی نزدیک 3 هفته اس مریض...
25 فروردين 1393

مهرسا کم کم بزرگ میشه

عشقم این عکس سونوگرافی 4 بعدیه شماست تولد 1 ماهگی با کیکی که خاله نغمه برات درست کرده بود ... تولد 2 ماهگی خونه مامان زهرا جون تولد 3 ماهگی خونه مامان زهرا جون تولد 4 ماهگیت کیک نداشت عوضش خودم ابتکار به خرج دادم تا همون روز که 4 ماهت تموم میشد حتما عکس داشته باشی تولد 5 ماهگی خونه مامان مینا جون اینجا دیگه کیکت توسط پرنیا منهدم شده بود ...
24 فروردين 1393

عید 93

این دفعه سوم که دارم مینویسم،یه بار خودم اشتباه کردم و پاک شد یه بارم مهرسا خانوم زحمت کشید صفحه رو بست حالا ببینیم این دفعه چی میشه گل مامان امسال سال اولی بود که عید پیش ما بودی و ما خیلییییییییییی خوشحال بودیم عید ساعت 8 و 20 دقیقه شب بود،امسال بین علما اختلاف بود که سبزی پلو با ماهی روکی باید خورد ،یه سری میگفتن شب قبل سال تحویل،یه سری هم میگفتن شب قبل اول فروردین،ما جز دسته دوم بودیم و تا سال تحویل شد و چند تا عکس زورکی از تو گرفتیم رفتیم خونه مامان مینا اینا,هم برای عید دیدنی هم برای خوردن سبزی پلو و ماهی روز اول عید هم فقط خونه بابا اصغر و عمه کبری رفتیم،قرار شد خونه مادر شنبه نهار بریم تا مامان زهرا اینا هم که رفته بو...
24 فروردين 1393

یه روز آفتابی

از اونجایی که خونمون به خاله نغمه نزدیک شده یه روز که هوا خوب و آفتابی بود با پرنیا اومدن دنبال ما و با هم رفتیم پارک نزدیک خونمون   عشق من دختر خاله ها ...
24 اسفند 1392

خرابکاری های خانوم گل

یعنی یکی از سرگرمیات شده بازی با کابینتها البته الان دیگه به درای کابینتها از دست تو کش بستم این عکستم شب اسباب کشیمونه که کمدت خالی شده بود فدات شم که انقدر خوشگل تی وی نگاه میکنی عشقم وقتی مهرسا خودش غذا میخوره اینجا هم میخوای به مامان غذا بدی مهربونممممممممممم ...
24 اسفند 1392

تولد 10 ماهگی

دخملم ماهگرد دهمت رو با تاخیر گرفتیم آخه شدیدا در گیر اسباب کشی بودیم در ضمن این لباسه که تنت کردم لباسی بوده که تو سیسمونی با مهدی بوده ...
24 اسفند 1392

این روزهای ما و مهرسا

گل مامان این روزا خیلی سرم شلوغه و کمتر وقت میکنم بیام برات بنویسم... حدود 1 هفته ای میشه اسباب کشی کردیم و اومدیم خونه جدید،این خونمون از خونه قبلی بزرگتره و نزدیک خاله نغمه و مامان میناس،با خونه خاله نغمه که فقط یه کوچه فاصله داریم و از همه جهات از خونه قبلیمون بهتره فقط یه بدی داره که اینجا شومینه داره و برای تو جذابه و همش میری سراغش و من باید همش حواسم به تو باشه که بلایی سر خودت نیاری،هر چند جلوش یه میز گذاشتیم ولی تو این روزا از در و دیوار بالا میری و اعتباری به اون میز نیست خلاصه که تا چند روز مشغول چیدمان این خونه بودیم و هنوزم یه کمکی کار داریم،برای همین وقت نکردیم برات کیک بگیریم و ماهگرد 10 ماهگیتو جشن بگیریم،ولی در او...
11 اسفند 1392

جشن دندونی

و بالاخره جشن دندونی تو 10 بهمن ماه در حالی که 2 تا دندون موشی پایینت در اومده بود بر گزار شد... من زیاد موافق نبودم که برات جشن بگیریم گل مامان،چون میترسیدم تو جشن خسته بشی و بد اخلاق بازی در بیاری،ولی مامان مینا و خاله نغمه خیلییییییییی اصرار داشتن برات جشن دندونی بگیریم که بالاخره اونا پیروز شده و آماده کردن مقدمات جشن شروع شد... من که هیچ کاری نتونستم بکنم چون هوا خیلی سرد و آلوده بود و ما تو خونه محبوس شده بودیم،همه زحمتا با مامان مینا و خاله نغمه بود،از خرید کردن بگیر تا  آماده کردن وسایل تزیینی و آماده کردن غذا و ...شب قبل جشنت هم فاطمه جونی اومد خونه مامان مینا و تا ساعت 2 صبح بیدار بودن و با خاله نغمه و مامان مینا غذاه...
20 بهمن 1392