تولد 7 ماهگی مهرسا و 29 سالگی مامان
مامانی برات گفتم چون این ماه 3 هفته ای مریض بودی عکسای 7 ماهگیت رو با کیک تولد خودم گرفتممم فدات بشم خوشگلمممممممممم قربون ژستت برم مـــــــــــــــن من داشتم تو رو میخوردم؟؟؟؟ غزل جیگر و خوشتیپم (این لباسارو مامانش براش آورده ) ...
نویسنده :
نیلوفر
13:11
واقعیت یا توهم مادرانه
عشق مامان چند وقتیه که بعضی از کلمات رو میگی مثل به به مخصوصا وقتی برات پیشبند میبندم یا ظرف غذات رو میبینی،بابا،دددد،ولی واضحترین کلمه ای که میگی ماماماما مخصوصا وقتی خوابت میاد یا کلافه ای میای پیشم و انقدر میگی ماماماما تا بغلت کنم عمــــــــــــــــر مامان،حالا من نمیدونم واقعا میگی ماما یا یه توهم مادرانس ...
نویسنده :
نیلوفر
13:01
دخترم 7 ماهگیت مبارک
عشقم امروز 7 ماه و 3 روزته ولی من اصلا دل و دماغ ندارم اخه تو نزدیک 2 هفته میشه که سرما خوردی و خوب نشدی دیشب دوباره بردیمت دکتر،خانم دکتر گفت که ریخته تو ریت و دوباره یه دوره داروی 5 روزه داد و گفت که اگه خوب نشدی شاید مجبور شیم که بیمارستان بستریت کنیم که خدا کنه کار به اونجا نکشه که مامان میمیره فدای بی حالیت بشم من برای همین اصلا حوصله نداشتم که برات کیک بگیرم و جشن تولد 7 ماهگیت رو بگیریم،ایشالا هفته بعد که بهتر شدی با کیک تولد خودم ازت عکس میگیرم دخمل کوچولوی خودممممممممممممممم که روز به روز بیشتر عاشقت میشممممممم ...
نویسنده :
نیلوفر
15:22
مهرسا خیلی شیطون شده
عشق مامان سرگرمی این روزات شده بازی با جعبه دستمال کاغذی،کنترل تلویزیون،تلفن،لیس زدن فرش و سرامیک،خوردن بطری دلستر،دست زدن به دی وی دی و... و من هیچ جوره حریفت نمیشم و هر چی بیشتر برات اسباب بازی میارم تو بیشتر بی محلی میکنی،واقعا نمیدونم این چیزا چرا بیشتر برات جذابیت داره شاید چون می بینی من و با با باهاشون کار میکنیم فکر میکنی چیزای خیلی جالبین،دیگه انقدر به این چیزا علاقه نشون دادی تا موس لب تابمون که خراب شده بود و شستم و دادم بهت نمیدونی چه کیفی میکنی باهاش عمرم اینجا همبه عشقه کتاب یهو پا شدی و وایستادی،انقدر هول شدم از خوشحالی که یادم رفت مماختو تمیز کنم و بعد عکس بندازم ...
نویسنده :
نیلوفر
14:22
چند تا عکس خوشمل
یعنی شیطنت از چشم سیات میریزه دخملم روروئک سوار شده سورن دوست داره تو رو هل بده مهرسا تو چادر بازی پرنیا،فدای اون خندت بشمممممممممممممم ...
نویسنده :
نیلوفر
14:04
مهرسا ومراسم مختلف
گلکم تولد 6 ماهگی تو با تولد 2 سالگی پرنیا گلی افتاده بود تو یه روز البته دقیقا که نه با یه روز تفاوت،برای همین ما هم کلک زدیم و روی کیک پرنیا یه شمع 6 گذاشتیم و تو باهاش عکس گرفتی ،تازه اونشب شب عید غدیر هم بود حالا یه کم از شب تولد بگم که تو چیکار کردییییی خانومی،اولش خوب بودی ولی یهویی شروع کردی به گریه و جیغ وحشتناک،وای تا حالا تو این 6 ماه اینجوری نکرده بودی حالم خیلی بد شده بود نمیدونستم چیکار کنم،دیگه مجبور شدیم بعد شام پا شیم تا نشستیم تو ماشین یه کم شیر خوردی و خوابیدی ،نگران بودم که فردا صبحش که جشن عید غدیر خونه مامان زهرا بود و فردا شبش که بله برون خاله ساجی بود می خوای چیکار کنی،تو جشن فردا که دوباره قیام کردی و ن ...
نویسنده :
نیلوفر
13:58
واکسن 6 ماهگی
مامانی 1 شنبه 5 ابان بردیمت برای واکسن 6 ماهگیت،من که نگاه نکردم ،بابایی پاهاتو گرفت و مسئول بهداشت برات واکسن زد یه جیغی کوچولو کشیدی و یه کم گریه کردی،بمیرم برراااات،بعد رفتیم خونه مامان مینا تا اگه خدایی نکرده تب کردی تنها نباشیم،خدا رو شکر خیلی تب نکردی ولی کلا بی تاب بودی و درد داشتی ،شب دیگه اومدیم خونه خودمون،چون بابا مهدی می خواست از سه شنبه برای یه کاری بره اصفهان و یه 5 روزی پیش ما نباشه،اومدیم خونه که حسابی تو رو ببینه تا دلش خیلی تنگ نشه وای که چقدرررر سخت بود اون چند روزی که بابا نبوووود،چقدر دلمون براش تنگ شده بود،بابایی هم هی زنگ میزد میگفت عکس مهرسا رو میبینم دلم براش یه ذره شده عکسای روز واکسنت ...
نویسنده :
نیلوفر
13:56
اولین غذا
عشقم روز 6 ماهگیت عید غدیر بود به خاطر همین شنبه تو رو برای چکاب ماهانه بردیم دکتر،خانم دکتر هم گفت که از این به بعد باید غذای کمکی رو شروع کنی اینم عکس اولین بار که فرنی خوردی ...
نویسنده :
نیلوفر
13:35
سفر کیش
گل مامانی تابستون سر بابا مهدی خیلی شلوغ بود یه ویلایی رو باید تحویل میدادن ،صبح زود میرفت سر کارش شبا هم دیر میومد برای همین نتونستیم بریم مسافرت،بالاخره آخرای مهر کارش تموم شد وپیشنهاد داد تا یه چند روزی رو بریم مسافرت،من پیشنهاد دادم بریم شمال ولی وقتی پرس وجو کردیم دیدیدم هوای شمال سرد و بارندگیه برای همین پشیمون شدیم،گفتیم گل دخملمون سرما میخوره،باباییت پیشنهاد داد بریم دبی یا ترکیه که یهو یادمون افتاد شما پاسپورت نداری خلاصه تصمیم بر این شد که بریم کیش . بابا مهدی به چند تا آژانس زنگ زد تا بالاخره یکیشو انتخاب کرد، قرار شد صبح جمعه 26 مهر صبح بریم و2 شنبه 29 مهر عصر برگردیم هتلمونم هتل داریوش بود . سفر خیلییییی خوبی بود،بعد از د...
نویسنده :
نیلوفر
12:34











